تبليغاتX
به خونه خوش اومدی!

به خونه خوش اومدی!

سلام.

ترم ما هم اینجا تموم شد.
تابستون، باید کم کم کلنگ ریسرچ را بزنیم!
حالا یکی نیست بگه کلنگ از کجا گیر بیاریم!

غرض از مراحمت اینه که
فقط خواستم بگم که دیگه خسته شدم از بس هر کی ازم میپرسه که تابستون برنمیگردی ایران؟ و من هم باید قصه بگم که نه نمیشه! ریسک داره! جیز میشم!
اصلا این چیزا براشون تعریف نشده است!
وقتی ماجرای خوشبختی ما ایرونیا رو میشنوند، همچین قیافشون دیدنی میشه که نگو!
میشند مثل چغندر خلالی بو داده!

خلاصه سرتونو درد نیارم. به عمرم فکر نمی کردم که سفر من به کشورم بستگی زیادی به حنجره یک فرد داره!

آقا اصلا ولش کن. اعصاب همه رو خط خطی کردم!

کاری باری.

بای
مهدی

پ.ن.: بچه های لیسانس رفتند خونه! تابستون اینجا شده مثل شهر ارواح! یاد یک سه ماهی اینجوری طی بشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 10:8  توسط مهدی  | 

سلام.

بازم مزاحم شدم. در هر صورت این را هم باید تحمل کنید. اگر هم نخواستید بخونید، چیزی رو از دست نمیدین!


نمیدونم مرز ادعا کجاست؟
اصلا ادعا چیز خوبیه؟
خیلی از ادعا خوشم میاد یا نمیاد!

ولی به قول گروه آبجیز، "فقط ادعا"!
این یکی رو خداییش راست میگند!

چه کنم که درست بشو نیست.
ولی باید درستش کرد.

بسه.
بای
مهدی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:16  توسط مهدی  | 

سلام به همه.

می خوام از همه عذر خواهی کنم که مثل سابق زود زود نمی نویسم!
فقط خواستم بگم که فکر نکنم که به این زودیها بتونم مطالب مورد علاقه دوستان را بنویسم.
دلایلش هم بمونه پیش خودم و خودم.
ولی سعی می کنم که از خودم فکرامو در وکنم.
البته همونطور که شاید تا الان فهمیدید، خیلی از مطالب من خوانا و مفهوم نیست! البته لطفا دست به گیرنده های خودتون نزنید، چون اشکال از فرستنده است!
من خودم هم حرف حساب خودمو نفهمیدم.

اگه فهمید که من چی می خوام بگم، یک جایزه باشه پیش من!
اوکی! (منم غربزده شدم! خودباخته!)

شب خوش!
بای
مهدی

پ.ن.1: خیلی عجیبه! دو ساعت برای اثبات یک مطلب سعی کنی، ولی بعد برگردی دقیقا به نقطه اول! چه میشه کرد! خیلی چیزها توی این دنیا عوض نمی شند!

پ.ن2: بازم خدا قوت.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:7  توسط مهدی  | 

سلام.

چه می کنه این سید خندان!
ای ول!
ما که کم آوردیم!
http://youtube.com/watch?v=CjE8RJ8g43o


بای بای.
مهدی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 11:45  توسط مهدی  | 

سلام.

باشه. من بچه حرف گوش کنی هستم!
اصلا دلم نمیاد که یک وقت دلتو برنجونم.

کاش میشد....!
بای

مهدی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 8:31  توسط مهدی  | 

سلام به همگی.

توی این عالم هستی، همیشه فکر می کنم که 99% چیزها نسبی هستند و مطلق وجود ندارد. اون 1 درصد را هم گذاشتم برای اینکه بالاخره یک خدایی هست! و ممکن یک گوشمالی حسابی بده ما رو!

خلاصش اینه که به این اعتقاد دارم که خیلی از تصمیم گیری ها باید نسبی باشند!
ولی امشب، این مطلب رو که دیدم، با خودم فکر کردم که خیلی وقتها هستن که باید انتخاب ما صفر با یک باشه و از نسبی بودن خبری نیست.
برای اینکه بفهمید چی میگم (تفت میدم)، این مطلب رو بخونید.
من رو کمی تا قسمتی ابری، میخکوب نمود.

این مطلب رو از این وبلاگ برداشتم!
ایشالا که به صورت نسبی، راضیه!

http://roham.us/2006/10/post_83.shtml


****************************************************************
شما چقدر در تصمیم گیری عجله می کنید؟ قبل از اینکه به این سوال جواب دهید به این سوال پاسخ دهید:
فرض کنید مادری دارای هشت فرزند است.از این هشت فرزند سه نفرشان ناشنوا و سه نفر هم نابینا هستند.دو فرزند سالم هم چندان چنگی به دل نمی زنند.حال این مادر در حالی که فرزند نهم را باردار است به پیش شما آمده است و شما می توانید برای زندگی یا مرگ فرزند نهم تصمیم بگیرید.چه می کنید؟ آیا اجازه می دهید این مادر فرزند خود را به دنیا بیاورد و یا به نظر شما باید جنین سقط شود ؟


خب ، چه می کنید؟ اگر شما عقیده دارید که فرزند نهم باید سقط شود ، به این ترتیب جهان را از داشتن یکی از نوابغ خود محروم کرده اید.اما اگر رای شما متولد شدن نهمین فرزند باشد ، آنگاه اجازه داده اید که لودویک فان بتهوون به دنیا بیاید و خرابه های آتن ، اروییکا و بزرگترین سمفونی کرال جهان را را خلق کند.

امروز این سوال را برای چند نفر از دوستان و همکاران مطرح کردم.پاسخ های جالبی دریافت کردم و البته بسیاری بی درنگ آمادگی خود را برای کمک مالی و معنوی به این خانواده نگون بخت اعلام کردند که از طرف خانواده بتهوون از همه آنها تشکر می کنم.
این سوال را از 40 نفر از دوستان پرسیدم که بیست نفر از آنها زن و بیست نفرشان مرد بودند.در مجموع 37 نفر هم به من پاسخ دادند.
نکته جالب در این پاسخ ها این بود که از میان خانم های پاسخ دهنده تنها یک نفر به سقط جنین رای داد و بقیه نظرشان این بود که باید کودک به دنیا بیاید حتی اگر معلول به دنیا بیاید.
اما در میان مردها به جز یک نفر بقیه بی درنگ اعلام کردند که جنین باید سقط شود.در حالی که با دوستان خوشحال بودیم که بالاخره یک مرد پیدا شد که بتهوون را از سقط شدن نجات دهد ، نا گهان اس ام اس مجددی فرستاد با این پیام که : « البته با سقط جنین هم موافقم».!!!!!!!!!
پس از آنکه پاسخ ها را با بچه ها جمع بندی کردیم به این نتیجه رسیدیم که حس مادری که به ذات در وجود خانم ها قرار دارد مانع از رای دادنشان به سقط جنین شده است.

************************************************************

البته، همینطور که دیدین، این فرد، این بحث رو با "عجله" در تصمیم گیری تشبیه کرده!
به نظر من، در اینجا بحث عجله مطرح نیست! بهتر بگم که هر وقت انسان با تصمیم گیری در مورد یک اتفاقی که قراره در آینده اثر خودشو بگذاره، مواجه میشه، این بحث نسبی بودن پیش میاد!


خوب، نظر شما چیه؟
امیدوارم که خیلی گیج نشده باشین.
شب خوش.
مهدی

پ.ن.: نداریم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 12:54  توسط مهدی  | 

سلام به همه.

الان، هم عصبانی ام و هم شوکه شده بعد از نگرانی شدید!

برای همین، از جزئیات یک اتفاق چیزی نمی نویسم. چون احتمالا به خاطر این عصبانیت خودم، ممکنه که از انصاف دور بشم.

فقط به همین نکته بسنده می کنم که توی حوادث و خبرها، احتمالا شما هم
شنیدید که در فلان بیمارستان، به دلیل سهل انگاری و یا به عبارت دیگر مسئولیت ناپذیر بودن عده ای در کادر درمانی بیمارستان، بیماری که شاید برای یک عمل بسیار ساده به بیمارستان اومده بود، متاسفانه جون خودشو از دست داد.
با خوندن این اخبار، فقط احساس تاسف می کردم. ولی نمی دونستم که اگه یک همچین اتفاقی برای نزدیکان من می فتاد چه عکس العملی نشون می دادم.

ماجرا از این قراره که پدر عزیز ما برای یک عمل برای روی یک غده بالای کلیه دیروز در بیمارستان ..... بود. فقط و فقط به خاطر بی مسئولیتی یک سری در تیم درمانی، تا مرز زبونم لال....، پیش رفتند. فقط باید از خدا بابت این عمر دوباره، ممنون باشم. همچنین از خواهر و برادر عزیزم که توی بیمارستان، زیر فشار و استرس، تونستن از پس اون همه بی برنامگی و بی مسئولیتی افراد بر بیاند، تشکر کنم.

اگه اتفاق های رخ داده را براتون بگم، شاید شبیه جوک باشه! اصلا باور کردنش خیلی سخته!
ولی خوبه که فهمیدم از این جوک ها توی مملکت ما هر روز اتفاق می افته!

در نهایت، داشتم پیش خودم فکر می کردم که بی نظمی و بی برنامگی و مسئولیت ناپذیری که برایندش در هر بُعد جامعه ما خودشو نشون می ده، در سیستم بهداشت و بیمارستانی، براحتی به فاجعه تبیدل میشه! (که شاید تا الان شده باشه!)


از خدا میخوام که هیچ وقت سر و کارتون به بیمارستان و اتاق عمل نیفته!

با آرزوی شادابی و تندرستی.
مهدی


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 13:20  توسط مهدی  | 

سلام.

خوب و خوشتیپ باشین.
فقط خواستم شما رو با همسایه های بهاریم آشنا کنم!
یک کمی فقط سر و صداشون زیاده!

ولی خوداییش، خیلی خوبن!
من که دوستشون دارم! فقط نمیدونم اونها هم منو دوست دارن یا نه!
چقدر عشقولانه شد!
شرمنده.

بای
مهدی

1- http://i19.tinypic.com/688rnuv.jpg
http://i17.tinypic.com/5xyoxf4.jpg -2

پ.ن.: محض اطلاع بدونین که اگه به این همسایه ها در طی دوران بهار (عشقولانشون) چیزی بگیم، 10 هزار دلاری افتادیم!
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 15:20  توسط مهدی  | 

سلام.

من خیلی شاکیم!
نمی دونم چرا!
یک چیزی میشنوم، بعدا باید در طول 2-3 روزی که تنهام، بشینم به اون فکر کنم!
چراشو نمی دونم!

باورم نمیشه که تنهایی چقدر می تونه روی آدم تاثیر بگذاره!
فقط میتونم بگم که بی نظیره! همین!
خوب یا بدش مهم نیست. مهم اینه که بی نظیره.
جالب اینجاست که هر از گاهی پیش بینی می کنم که در طول چند ماه آینده، از لحاظ روحی چقدر تاثیر می پذیرم.
جالب اینه که تقریبا همه پیش بینی ام درست از آب در میاد!

مثل یک دکتری که با فهمیدن اینکه سرطان داره، تک تک مراحل بیماری رو در ذهنش مرور و پیش بینی میکنه.


خوب، امیدوارم که نگران نشده باشین. من هم که معصوم نیستم. آخر شبی، ملت رو بی خواب کردم!
ولی من هنوز هم فکر می کنم.

تا وقتی که میشه فکر کرد، نگرانی نیست. البته بعضیا نظر دیگه دارند.

خوش و خرم.
مهدی

پ.ن.: سپاهانو عشقه!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 14:22  توسط مهدی  | 

سلام.

هر چقدر فکر می کنم و توی ذهنم بالا پایین می کنم و کم و زیاد می کنم و قشنگتر و زشت تر می کنم و ... می بینم که فقط و فقط سکوت بهترین راه حله!
اصلا هر یک کلمه ای که بگم، بدتر میشه!

شب خوش.
مهدی
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 12:56  توسط مهدی  | 

سلام به همه

از اینکه در این مدت نتونستم بیام، شرمنده!
حسابی سرم شلوغ بود (مثلا دارم افه میام!)
ولی خدا وکیلی، حسابی حالمونو جا آوردن!
فیلد دومی که امتحان دادم، کارهای عددی بود. ولی یک نکته جالب داشت که بدم نمی یاد بگم.
قضیه این امتحان برای ما هم شد، شبیه همون اتوبوس جهانگردی.

قضیه از این قراره که قبل از امتحان، با بچه های سال بالایی که حرف می زدیم، همه میگفتن که خیلی آسونه و امتحان 20 دقیقه بیشتر نیست (از 45 دقیقه).
فقط یک سری سوالهای ابتدایی، بعدش هم قبولی!
ما هم گفتیم، ای ول! پس دیگه حالشو می بریم.
ولی درست یک روز قبل از امتحان، یکی از بچه با یکی از ممتحنها که حرف زده بود، از اون شنیده بود که چون این رشته یک 2-3 گذشته، نسبتا طرفدار زیادی پیدا کرده (که ناشی از همون گلاب بودنش بوده!)، می خوان از امسال پیچشو سفت کنند و خلاصه سیستم را جلا بدن!

دردسرتون ندم، روز امتحان، اتوبوس ما روز تقریبا زیر گرفت!
55 دقیقه (از 45) خلاصه داشتیم با اساتید محترم، مشاعره می کردیم!
یک نکته باحالی که پیش اومد و اون اواخر منو به ترس انداخته بود این بود که، این اساتید از من سوال می کردند! سوال خیلی ساده! ما هم یک غلطی کی کردیم و یک کمی جواب رو ادویه بهش می زیدیم!
اساتید محترم که بسیار کیفور شده بودن (از لبخند ملیحشون میشد دید!)، از ادویه حات موجود توی جواب ما، یک سوال بسیار خفن در میاوردن و تحویل ما میدادند! جالبیش این بود که برای اینکه خیلی عذاب وجدان هم نگیرین، اولش فقط می گفتن: As a curiosity!
معنی خودمونیش هم میشه که همیکجوری که فضولیمون گل کرده، میخوایم ببینیم که ....... (آخ! دردم اومد!)

دیگه آخراش، دیگه هر سوالی که می کردن، فقط در حد 2-3 کلمه تحویلشون میدادم!
باید اعتراف کنم که این یک جا، خود شیرینی اصلا جواب نداد!


بعد از امتحان هم توی آفیس، به مدت 1-2 ساعت، غش کردم و خوابیدم.
بعد از خواب هم، ای میل ام رو که چک کردم، مثله دیگ زودپز که درشو باز کنی، خالی شدم!
نامه تبریک از دانشکده که هر دو فیلد را قبول شدم!

ولی خدایشش، این دومیه، حسابی حالمو جا آورد!


ببخشید که سرتونو درد آوردم.

شب خوش.
مهدی

پ.ن.: اینجا هم اتوبوس جهانگردی سالی یک بار رد میشه!
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 4:23  توسط مهدی  | 

درود.

امیدوارم که حال همه خوب باشه.
یک داستان قشنگ خوندم. حیفم اومد ملت همیشه پشت صحنه نخونند.
از وبلاگ "http://mjpt1.blogfa.com/post-59.aspx" برداشتم! ایشالا که راضیه!

این هم خود داستان.

#################################################
اطلاعات لطفا
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.ا

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .ا

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ا

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .ا

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .ا

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .ا

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .ا

انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .ا

پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچکس خانه نیست .ا

پرسید خونریزی داری ؟

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

گفتم که می توانم درش را باز کنم .ا

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ا

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .ا

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .ا

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ا

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .ا

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .ا

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .ا

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .ا

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا

احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .ا

()()()()()()()()

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !

صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .ا

خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا

گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا

()()()()()()()()

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا

گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .ا

پرسید : دوستش هستید ؟

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .ا

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .ا

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .ا

###########################################################


خوب امیدوارم که خوشتون اومده باشه.

شب خوش.
مهدی

پ.ن.: سپاهان رو عشقه!
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 9:45  توسط مهدی  | 

سلا به همه

خوب از اونجایی که دوستان به جای ما از هزاران کیلومتر، نگران امتحان ما بودن، این مطلب رو به خاطر تو میگذارم! عرض کنم که این امتحان اول ما هم به شبه-سلامتی رد شد.

قرار بود 45 دقیقه باشه، ولی مذاکرات 70 دقیقه طول کشید!
حسابی حالمو جا آوردن!
هر چی سوال به ذهنشون می رسید، می پرسیدن! میخواستم اون وسط بگم مگه خودت خواهر مادر نداری که این همه سوال میکنی! ولی خوب مشکل اینه که این دوستان از این چیزا که سر در نمی یارن! برای همین هم کاربردی نداره!

یک نکته جالب بگم که حدود 40 دقیقه داشتم روی فقط یک مساله کار می کردم! (که استاد مربوطه قبلش گفت که ماسله ساده ایه!)
جالب این بود که دو استاد ممتحن، در طول بحث برای حل مساله، هر کدوم یک چیزی می گفتن! تازه من را هم با این همه تناقضهای فکریشون، به اشتباه انداختن!
ولی یک نکته باحالتر هم این بود که اون استاد خوبه (که من خیلی از خوشم میاد!)، نیم ساعت بعد از امتحان اومد توی آفیسم، و شروع کردیم که مساله رو دوتایی بحث کنیم و به صورت کامل حل کنیم! به من هم گفت که نگران نباش! تقصیر ما بود که اونجا رو اشتباه کردی!

ولی خوب، نتایج مذاکرات هم هفته دیگه معلوم میشه!

شب خوش
مهدی

پ.ن.: اون یکی مونده!
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 9:42  توسط مهدی  | 

سلام

دیگه آخر شبی، فکرم به درد درس خوندن نمی خوره! گفتم بذار به این خونه هم یک حال بدیم.
فردا 11:30 صبح و به مدت 45 دقیقه، به صورت شفاهی، هر چی توی این مغزمون هست باید بریزیم بیرون!
دو استاد که یکیشون خیلی باحاله و اون یکی خیلی <بیپ> ا، می خوان امتحان بگیرن!

این یکیش که ایشالا به خیر میگذره! ولی این مرحله اول رد شدن خر از پله!
هفته دیگه هم یکی دیگه به همین سبک توی گرایش کارهای عددی و .... دارم که حسابی حالمون را جا میارن!

گفتم خیلی بی خبر نباشین!

شب به خیر.

مهدی

پ.ن.: دیشب شب خیلی جالب بود. برای حل تکلیف یکی از درسام، با یکی از دوستام، تا 4 صبح، توی دانشگاه داشتیم مساله حل می کردیم! تقریبا کف کرده بودیم! اصلا قابل پیش بینی نبود که اینقدر طول میکشه!
برای اینکه بتونیم ادامه بدیم، هر چی خوراکی داشتیم با همدیگه تقسیم کردیم!


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 11:19  توسط مهدی  |