تبليغاتX
به خونه خوش اومدی!

به خونه خوش اومدی!

سلام.

 

میخواستم آپ کنم٬ مطلب به ذهنم نمی رسید. برای همین از آقای حافظ خواستم کمک نماید.

این هم نتیجه:

 

**********************

ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر

بازا که ریخت بی گل رویت بهار عمر

 

از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست

کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر

 

این یک دودم که مهلت دیدار ممکن است

دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر

 

تا کی می صبوح و شکر خواب بامداد

هشیارگر دهان که گذشت اختیار عمر

 

دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد

بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر

 

اندیشه از محیط فنا نیست هرکه را

بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر

 

در هر طرف ز خیل حوادث کمینگهی است

زان روعنان گسسته دواند سوار عمر

 

بی عمر زنده ام من و این بس عجب ندار

روز فراق را که نهد در شمار عمر

 

حافط سخن بگوی که بر صفحه جهان

این نقش ماند از قلمت یادگار عمر

 

*************

 

همین

شب خوش

 

مهدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 11:47  توسط مهدی  | 

سلام.

 

A boy can not learn masculinity from his mother.

یک آقا پسر، نمی تونه که "مرد بودن" را از مادرش یاد بگیره.

 

این موقعیت را براتون توضیح میدم:

"خانم و آقا توی ماشین در حال رانندگی هستند. به نظر میاد که آدرس درست نیست و یا به دلیلی آقا مسیر را درست بلد نیست. بعد از کمی رانندگی٬ (و کمی هم اضطراب)٬ خانم (در خوشبینانه ترین حالت) به آقا میگه "چرا از یکی آدرس را نمی پرسی؟"

در اون حالت٬ واکنش آقا در خوشبینانه ترین حالت٬ سکوت و ادامه مسیر هست بدون اینکه حرفی بزنه و یا از کسی بپرسه که چطوری میشه رفت اونجا.

حالا٬ بگم که از دید این دو نفر و توی دلشون چی رد و بدل شده:

خانمها اول: قبل از پرسیدن سوال و ارائه پیشنهاد و فقط با نیت خوب و کمک این پیشنهاد را میده تا این مشکل حل بشه. البته بعد از مواجه شدن با سکوت آقا در جواب پیشنهادش٬ توی دلش فکر میکنه که به اون و افکارش اهمیتی داده نمیشه.

 

آقایون: بعد از شنیدن پیشنهاد خانم با این حالت و کلمات٬ پیش خودش فکر میکنه که من توانایی حل این مشکل را ندارم و خانم به من اعتماد نداره که میتوانم این مشکل را حل کنم. احساس کوچک بودن بهش دست میده.

 

جالبه نه؟

چرا اینطوریه ؟ به نظر هیچ کسی قصد بدی نداره.

دلیلش ساده است. زبان آقایون و خانمها با هم متفاوته. به شدت نیاز به مترجم دارند. چون به معنای کلمه آقایون از مریخ و خانمها از ونوس هستند.

آقایون برای حل مشکل ساخته شدند. بدون وجود مشکل (کار) منتظر مرگ (درونی وبیرونی) یک مرد باشید. آنها  دوست ندارند که در مورد مشکلشون با کسی حرف بزنند. البته تا زمانی که احساس کنند که توانایی حل اون را دارند.

اما خانمها با صحبت کردن و تبادل نظر٬ احساس خوبی نسبت به خودشون میکنند. با تبادل مشکلاتشون و ارائه راه حل٬ نسبت به هم دیگه محبت میکنند. اگه خانمها نتوانند که فکرشون را در مورد مشکلاتشون به دیگران بگویند٬ عملا از درون داغون میشوند.

 

دوستان٬ به شدت به شما پیشنهاد میشود که این کتاب را بخونید. کتابهای دیگه هم مطمئن هستم که هست. من هنوز این کتاب را دارم میخونم. خیلی جالبه که خودتون را هم بهتر میشناسید.

 

Men Are from Mars, Women Are from Venus

 

شب خوش

مهدی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 13:14  توسط مهدی  | 

سلام.

 

هر کسی که فکر کرده بنده به خاطر نطرات پست قبلی تحریک شدم و این مطلب را می نویسم٬ کاملا درست فکر کرده.

اینجانب این مدت به صورت کلی غیر خطی شدم٬ معادلات دینامیکیم آشوبناک شده٬ هورمون هام به هم ریخته٬ دلمم هم هی بستنی میخواد٬ سیستم ورزشم گشاد شده ولی با این همه از دیوار راست بالا میرم. قادرم که در یک روز ۸ ساعت رانندگی کنم٬ برم کنفرانس ارائه بدم٬ شب برگردم و برم تولد یکی از دوستای دیگم که هورمونهاش به هم ریخته.

 

به پست دوستان اروپایی خوردیم٬ خدا خیرشون بده که ما رو به یاد سیستم کاغذ بازی ایران انداختند. مدتی بود که به سیستم اعتماد متقابل آمریکایی ها عادت کرده بودیم یادمون رفته بود که دنیا چه طوریه...

خلاصه٬ کم مونده بود که این دوستان٬ از ما فتوکوپیه بیضیه چپمون را هم بگیرند....

 

خلاصه....

 

عرض شود که در حال حاضر هم بحث سپلشت آید و زن زاید و خر میرد (میمیرد) و مهمان عزیزم ز در آید.

 

ولی خیلی هم جدی نگیرید، ملت عزیز ایران یاد گرفتیم که غر زیاد بزنیم.

میر حسین هم قربونش برم معلوم نیست میخواد رای بده یا بگیره!

 

این دوتا را همینطوری ببینید حال میده:

 

 

و این یکی

 

 

 

شب خوش.

 

بای

مهدی

 

پ.ن.: مخلص کوچولو هم هستیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 11:7  توسط مهدی  | 

سلام.

 

شاعر میگه که:

(یه چیزی نوشتم٬ اما به دلایل .... حذف شد. عصام)

 

 

شب خوش

مهدی.

 

پ.ن.: زمستون را حال می نمایید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 10:25  توسط مهدی  | 

سلام.

 

اول از همه٬ این وبلاگ خیلی جالب را معرفی میکنم:

لینک: من آرش هستم. یک دکتر هست (اصفهانی!) که از روزمرگی هاش می نویسه. زبان ساده ای داره و در عین حال بانمک و کمی هم بدون سانسو..ر

برانی نمونه این دوتا را بخونید:

 

****************************

جوونک یا افغانی بود یا مال طرفای خراسان و معلوم بود کارگر ساختمانه. اومد خیلی خجولانه نشست رو صندلی و شکایت از شکم درد و نفخ و این حرفا بعدم گفت دکتر شکمم چند وقته غده غده شده .
بعد شرح حال وکنترل مقدماتی خابوندمش رو تخت که شکمشو به دنبال غده معاینه کنم. بعد مانورهای معمول برای شل کردن شکم و پرت کردن حواسش معاینه کردم و چیزی پیدا نکردم گفتم غده ها کجان که میگی سرشو بلند کرد و عضله شکمش که به خاطر کار عملگی تیکه تیکه و خط دار شده بودو نشونم داد گفت اینا .
خندم گرفت گفتم مومن ما مدتهاس داریم جون میکنیم تا یه کمی شیکممون جمع و جور شه حالا تو واسه شیکم چار خطت اومدی دکتر!!؟ 

****************************

و این هم یکی دیگه که یک کمی بی ادبی باحاله:

 

****************************

تو یکی از روزای گرم تابستون که مراجعات مکرر مریضای اسهال و استفراغی داشتیم ؛ آخر وقت یکی از متخصصای داخلی همکارو دیدم گفتم دکتر روز شلوغی بود
گفت :آره ،امروز نونمون تو اسهال بود!!؟
از اون روز هر وقت یه روز شلوغ رو طی میکنم به این فکر میکنم که نونم اونروز تو چی بوده . دیروز هم نونمون تو انفلونزا بود
:))

*****************************

 

خوب فکر کنم که تا الان قانع شدین که بقیه مطالب این بلاگ را بخونید...

 

نکته دوم اینه که یک صحبت همراه با درخواست.

من اکثر خواننده های این وبلاگ را میشناسم. چون دوستان خیلی خوب من بودند و هستند و خواهند بود. اما خواهشی که دارم اینه که اگر نظری داده میشه به دو نکته دقت بشه

۱- من انقدر ها هم باهوش نیستم که از دست خط دوستان بفهمم که چه دوستی پشت خط هستین.

۲- درسته که ما این ور آب هستیم (اونور آب سابق) که خیلی بحثها و قوانین و رفتارها در مقایسه با  ایران متفاوت هست. اما متاسفانه٬ محدودیت هایی هم هست که لااقل من ایرانی اینجا هم با اونها دست و پنجه نرم میکنم و در نتیجه باید به قول معروف حدود خودم را بدونم. اینکه کشور ما در حال حاضر به شدت بر سر مسائل بین المللی و سیاسی با آمریکا درگیر شده٬ تاثیر مستقیم و غیر مستقیمی هم بر روی تمام ایرانی ها در ایران و صد البته اینجا میگذاره. حتی با در نظر گرفتن اینکه اینجا همه چیز سر جاش هست و وقتی یک قانونی تصویب میشه٬ رای بر این هست که اجرا بشه (نه اینکه برای ژست و قیافه گیری های ۲-۳ روزه باشه)٬ پس محدودیت های اعمالی بر ما ایرانیها٬ در این بلاد به شدت اجرا میشه و قابل پیگیری.

لب کلام اینکه من دوست ندارم که از موضع قدرت و صاحب این خونه٬ نظرات دوستان را حذف و یا تعدیل کنم. دوستان همگی عاقل و بالغ هستین. لطف کنید و محدودیتهای من را هم درک کنید و از دادن نطرات با لینک های دردسر ساز٬ ترجیحا خودداری کنید. باور کنید که اصلا دوست ندارم که نظر کسی را حذف کنم. مرسی...

 

*******

واما یک دوست قدیمی هم امشب با ما تماس گرفت. چه حس خوبیه... راستشو بخواین آدم به خاطرات خوب از افراد توی زندگیش زنده هست... مرسی امین خان.

دوست خوب دیگه هم از کانادا با من تماس گرفت. پس امروز روز خیلی خوفیه برای من.... ای ول به این همه دوست با مرام. مرسی سروش ح. نمی دونم که این بلاگ را میخونی یا نه... اما همیشه خوشحال باشی...

***********

 

فضای انتخابات هم فکر کنم که کم کم گرم بشه. فضای بلاگها که خیلی جالب هست. من برای شاید اولین بار احساس میکنم که پدیده جدیدی در جامعه در حال رخ دادن هست...

دیدم آدمهایی را که به صورت خیلی جدی آقای خاتمی را مورد سوال قرار دادند و از او به صورت حرفه ای جواب میخواند. فکر کنم که این پدیده خوبی باشه. با چه قیمتی به دست ما رسیده؟ 3-4 سال پول نفت بشکه ای 100 دلار....

 

*************

قبلا یادمه که بهونه ای بود که بگیم اینجا چیزها گرونتره. ولی امشب فهمیدم که بنزین هم که دیگه به صورت آزاد در ایران فروخته میشه، تقریبا هم قیمت با اینجاست....

فقط اختلاف درآمد را داشته باشید.

*************

بعضی وقتها از خودم میپرسم که پشت میز نشستن خیلی چیزها را از آدم میگیره. حتی سواد و شعور و منطقی فکر کردن یک دکتر.

رئیس مجلس باشی و اولین واکنشت نسبت به خبر خود سوزی یک انسان (فرقی نداره چه برچسبی بهش بزنی) چسبوندن برچسب معتاد به اونه. خداوکیلی این فرد با چه رویی میخواد توی چشم زن و بچه هاش نگاه کنه و بگه که نگاهش به اون فرد این بوده که یک برچسب میتونه کل صورت مساله را حل کنه.

صورت مساله: یک مرد نیاز به کار و کمک داره.

*************

 

دارم روی یک موضوع ریسرچم کار میکنم. هر چی عمیقتر میشم، بیشتر گم میشم. هی هم به این نویسندگان مقالات چیز میگم که چرا بهتر ننوشتند.... چرا بیشتر توضیح ندادند. ولی جالبیش اینه که خودمم هم که بخوام مقاله بنویسم، ایحتمالا مثل همان ها مینوسم.

 

*************

مساله:

شما اگه یک ظرف پر از آب را روی سطح دیسکی بگذارید و این دیسک را بچرخونید (با سرعت زاویه ثابت) به دلیل نیروی گریز از مرکز سطح روی آب، منحنی میشه (تابع درجه دو اگه اشتباه نکنم.)

حالا، اگه نسبیت درست باشه، من همون ظرف آب را ثابت نگه میدارم و کل آسمون + ستاره ها را میچرخونم (در جهت عکس و با همون سرعت زاویه ای) به نظر شما، شکل سطح آب توی ظرف چه ریختی میشه؟

اصلا فهمیدین من چی گفتم؟

 

 

ما بریم و بخوابیم.

شب خوش

مهدی

 

 

 

از اظهار نظر بعضی از آدمها (جدای از سیا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 12:57  توسط مهدی  | 

سلام.

 

این مطلب به دل اینجانب بسیار نشست.

 

Try to fill your life again with a little fantasy; above our heads is a sky about which the whole of humanity -after thousands of years spent observing it- has given various apparently reasonable explanations. Forget everything you have ever learned abolut the stars and they will once more be transformed into angels or into children or into whatever you want to believe at that moment. It won't make you more stupid- after all, it is only a game- but it could enrich your life.

 

 

The Witch of Portobello 

 

 

همین

بای

مهدی

 

*************************

این دوست که نظر اول را داد٬ باعث شد که ترجمه را هم بنویسم.

این هم از ترجمه.

"سعی کن که زندگیتو با کمی خیالهای فانتزی پر کنی.
بالای سر ما انسانها، آسمانی هست که هزاران سال در حال تماشای آن بودیم و هستیم. و البته در مورد {فیزیک} این آسمان، مطالب و توصیفات زیادی ارائه شده است.
تمام این توصیفات و قوانین مربوط به ستارگان توی آسمان را فراموش کن.
می بینی که آنها دوباره برای تو به فرشتگان آسمانی، بچه های آسمانی و یا هر چیزی که می خواهی باور داشته باشی تبدیل خواهند شد.
این کار تو، تو را نادان نمی کند. بلکه می تواند که زندگی تو را معنی دار کند و غنی سازد. "

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 13:40  توسط مهدی  | 

سلام.

 

داشتیم با اجازه دوستان خواب میدیدم.

بعضی مواقع آدم اندر نحوه خواب دیدن خودش هم کف می نماید.

خواب دیدم که قراره با یک ماهواره از مدار ۴۰ درجه پحرتاب بشم به قطب شمال.

بعد از فرود آمدن هم فقط یک شانس بیشتر ندارم که دوباره ماهواره را به کار بندازم و برگردم.

پدر گرامی هم از دست اینجانب دلخور بود که چرا به آنها از قبل خبر نداده بودم!!!!

 

 

 

فکر کنم که این همه اخبار و چیزهای متفاوت برآیندش بهتر از این نمیشه!

حالا این مدار ۴۰ درجه چه ربطی داشت؟

 

شب خوش...

مهدی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 12:0  توسط مهدی  | 

سلام.

 

آخر شب شده و ما هم در دنیای نا متناهی غرق شدیم.

به هم دیگه نکته وار بریم جلو:

 

اول از همه٬ روز ولنتاین به همه٬ مخصوصا عشاق مبارک.

 

 

برای اون دوستانی که بخواند بدونند آقای ولنتاین کی بوده٬ روحانی بوده که بر خلاف دستور قیصر روم در خفا٬ مراسم ازدواج مسیحیان را برگزار میکرده. در اون مقطع زمانی طبق دستور قیصر٬ ازدواج مسیحیان ممنوع بوده. بعد از لو رفتن٬ به زندان انداخته میشه و اعدام. روحش شاد.

 

خبر بعدی این که:

ماهواره امید توسط ایران در فضا و در مداری به دور زمین قرار گرفت.

متاسفانه بسیاری از مسائل آنچنان توی ایران مبهم و مخلوط به سیاست میشه که چنین دستاوردی را که ۸ یا ۹ کشور در دنیا بیشتر نتوانستند بدست بیاورند٬ قربانی بی مهری قرار میگیره.

این مقاله را از مسعود بهنود بخونید. حرفهای جالبی میزنه.

ولی نکته واضحی که به نظر من جالب رسید این بود که هر مساله که سیاسی بشه٬ چه از ناحیه ایران و چه از ناحیه کشورهای غربی مورد تفقد های خنده داری قرار میگیره.

برای نمونه  داشتم اینجا یک مقاله میخوندم (که الان حسش نیست که بروم و لینک منبع را پیدا کنم). توی این مقاله هم یک جوری میخواست بگه که این خطر هست. از طرف دیگر هم میخواست بگه که ایرانی ها کار عجیبی نکردند و ماهواره وزنی نداشته و سبک بوده و ....!!!ژ

کلا آخر مقاله هم ماله رو کشید و گفته بود که این کار  از یک مدل کره ای (شمالی) گرفته شده بود. یکی نیست به این دوستان این طرفی هم بگه که آخه آی. کیو، مگه کره خودش چلاقه؟ خوب اگه مدل مال اونها بود٬ چرا تا الان این افتخار را نصیب خودشون نکرده بودند؟ واقعا آدم میمونه به اینها هم چی بگه...

 

کلا وقتی که فیل..تر سیاسی نگاه کردن به مسائل را بگذاری کنار٬ نحوه برخوردهای این دوستان با همدیگه خیلی جالب میشه. مثل بازی های زمان ۳-۴ سالگی

خیلی مونده تا بلوغ بشری توی مغز سیاستمدارها و بعضی از آدمها بره ...

از اون طرف هم٬ یک گزارش کامل علمی-خبری توسط تیمی از محققین ایرانی داده نمیشه که لااقل به صورت ساده ملت بدونند که چه خبر شده. همین که یک فیلم نشون بدهند که یک چیزی استوانه ای مانند هوا رفت٬ برای پز دادن کافیه.

یک نگاهی به این مقاله بندازید تا ببینید که اوضاع چه جوریه.

 

خبر دیگه اینه که آقای دالای لاما Dalai Lama قرار هست که بیاد دانشگاه ما و سخنرانی بکنه.

 

باید ممنون باشم که توی زندگیم فرصت دیدن یک همچین انسانی را از نزدیک٬ پیدا کردم.

 

دیگه براتون بگم که٬ این آهنگ را کاملا به صورت اتفاقی یکی از دوستان خارجیم به من نشون داد و کلی هم ازش تعریف کرد.

راستشو بخواین٬ کلی خاطره از دوستام و برادرم برام زنده کرد. مخصوصا دوران دبیرستان. چون خیلی این آهنگ را اون موقعها گوش میکردم و سعی میکردم که با کیبرد نوتشو در بیرام.

لینک یو لولو

این هم لینک به کل آلبوم (باران عشق Rain of Love از ناصر چشم آذر)

هر جا که هستین سالم و تندرست باشید: بشیر٬ امین و محمد و سروش و محمود و محمد ۲ و سپهر و نوید و استاد و مسعود.

 

امشب هم این فیلم کشتی گیر Wrestler دیدم.

فیلم خیلی جالبی بود. البته نمی دونم که نمره  8.6/10 تو سایت آی.ام.دی.بی عدالانه هست یا نه.

فضای داستان غمگینه. چون این جور آدمها، توی این دنیا زیاد هستند. فقط و فقط زیر نور پروژکتور دیده میشند. بیرون از میدان٬ انگار وجود ندارند ....

البته در فضایی کاملا منطقی، یک مرتبه آخر داستان، یک اتفاق عجیب و غیر منطقی میوفته.

این مطلب را بخونید. یک اشاره ای به این اتفاق کرده. البته به نظر من خیلی به کل فیلم ضربه نزده٬ ولی کلا برای من خیلی عجیب بود. شکستن پرچم ایران و این حرفها....

این هم تریلر فیلم: لینک یو لولو

 

هر وقت دیدیدإ بگید تا با هم دیگه بحث کنیم. چون به نظر من خیلی حرف برای گفتن داشت.

 

خوب.

کم کم ما برویم و بخوابیم.

فردا هم روز دگری است.... (شاعرانه شد نه؟)

 

شب خوش

مهدی

 

پ.ن.: تا موقعیکه حتی ۱ درصد احتمال ندهیم که ما در فکر و عقیده مون ممکنه اشتباه می کنیم٬ آش همان آش است و همان کاسه...

پ.ن.۱: در مورد آمدن آقای خاتمی هم اظهار نظر نکنیم بهتره...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 14:56  توسط مهدی  | 

سلام.

 

عزیزی گفت که

"شما عوض نشدی٬ شما عوضی شدی!"

 

اعتراف میکنم که بعضیا عجب هوشی دارند. کله هاشون مثل شیر کار میکنه!

ما برویم.

 

مهدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 9:56  توسط مهدی  | 

سلام.

 

اول از همه٬ چندان با این مساله که میانگین کتابخوانی در ایران کم هست٬ کاری ندارم. دلیلش هر چی میخواد باشه. ایشالا که بهتر میشه.

 

اما میخوام در مورد یک فروشگاه هایی بگم  که مطمئن نیستم شبیهش را در ایران دیده باشم. اگر هست به من بگید.

در اینجا یک سری فروشگاه های زنجیزه ای کتاب هست به نام borders.

در این فروشگاه، هر کسی میتونه بره و  آخرین مجلات و کتاب ها چاپ شده در انواع زمینه ها را ببینه و بخره. (چقدر نابغه ام من!)

اما نکته جالب این فروشگاه این هست که شما میتونید هر کتابی را بدون هیچ محدودیتی در فضاهای مناسب و آروم بخونید. صندلی و کاناپه و میز! همه چیز کاملا مجانی.

اگر خوشتون اومد، کتاب یا مجله را میخرید. در غیر اینصورت هم هیچ مشکلی نیست. کسی مدیون کسی نیست و کسی هم خرخره شما را نمی جوه.

بعد از اون، کتاب را همان جا روی میز یا صندلی قرار میدین و بیخیال. دیگه راحتتر از این!؟

 

توی این عکس، میتونید به فضای داخلی این فروشگاه، یک نگاهی بندازید و به قول معروف ایده ای بگیرید که اوضاع چه خبره.

 

 

 لابد این فکر تا الان به ذهنتون میرسه که ممکنه خیلی از آدمها، فقط بروند و کتاب بخونند و کتاب را نخرند؟!

کاملا درست فکر کردید. اینجا این اتفاق براحتی میوفته. خیلی از ادمها هستند که یا قسمتی از کتاب را میخونند و بعد بی خیال میشند. یا اصلا کل کتاب را میخونند و نمی خرند.

البته خیلی ها هم هستند که کتاب را میخرند. چون بالاخره همه که یک جور نیستند.

(اینجا نکته توی پرانتز بگم که کتاب، نسبت به کالاهای دیگه٬ نسبتا کالای گرانی هست).

 

اما٬ اینجا هست که به نظر من خلاقیت حرف اول را میزنه تا اینجور فروشگاهها، سود دهی داشته باشند. البته نه لزوما از فروش کتاب. چطوری؟؟

 

من هر باری که اینجا رفتم٬ چون میدونستم که ۲-۳ ساعتی اونجا هستم٬ حتما دلم میخواست که همراه با این کتاب یا مجله٬ چایی، قهوه یا شیرینی بخورم.

فکرشو بکن که توی این ۳-۴ ساعت، غیر ممکنه که آدم دلش چیزی نخواد.

تقریبا تمام آدمهای دیگه توی این فروشگاه هم مثل اینجانب فکر میکنند.

خوشبختانه٬ اینجور جاها برای من و آدمهای زیادی، مثل یک جور تفریح محسوب میشه. که تعداد بالای آدمها، به نظر من میتونه براحتی سود زیادی را بابت تنقلات جانبی نصیب فروشگاه بکنه.

تصور کنید. حس اینکه بتونی همه مجلات را یک نگاه بکنی و ورق بزنی.

 آخرین کتاب هایی که چاپ شده را فقط ببینی چی هستند، خیلی حس خوبیه.

حاضرم که هفته ای ۲-۳ بار هم که شده برای تفریح یک همچین جایی برم. اگه وقت بشه!!!

 

امشب هم این را دقیقا به چشم خودم دیدم.

یک کمی راستش خجالت می کشم که وقتی اینجا میرم، میبینم که حتی آدمهایی که توی خیابون میخوابند هم میاند و یک سری میزنند و شاید چند ساعتی را صرف کتاب خواند می کنند.

 البته این را هم اضافه کنید به نحوه برخورد صاحب مغازه که به خاطر سر و وضع بسیار نامناسب یک همچین انسانی، اون را از مغازه بیرون نمی ندازه.

دوباره داره اعصابم خط خطی میشه. خدا وکیلی، باید کلی چیز یاد بگیریم. فرهنگ که میگن به این میگن...

خوبی هامونو تقویت کنیم. بدی ها رو سعی کنیم عوض کنیم.

 

من برم و بخوابم.

بای

مهدی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 12:34  توسط مهدی  |